تبليغاتX
كمي خودموني تر

كمي خودموني تر

پاتوق خبرنگاران حوزه صنعت و معدن

خدا رو شكر كه روزنامه ها و خبرهاي شما به من امون دادن تا بتونم بيام اينجا و بگم روز خبرنگارتون مبارك

خوبه لااقل يه روز به اسمتون دارين كه بهانه اي بشه واسه نوشتن، براي تماس گرفتن و براي يه صحبت كوتاه بجاي "خبر داريم "هميشگيمون

هزار بار روزتون مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:29  توسط يكي از جنس خود تو  | 

 

پستي اختصاصي براي نرگس عزيزم

خوب من در پست قبلي من هيچ تعريف و تمجيدي وجود نداشت (انتظار مهرباني داشتم ... چه بيهوده!!! )... من فرياد زدم كه به مرداب درجا زدن رسيده ام ... اين يعني پوسيدن، يعني تهي شدن و يعني به انتها رسيدن

اگر بخواهم درد دلهايم را در اينجا هوار كنم ... ديوارها فرو مي ريزد، چرا كه تنها ديوارها هستند كه مي دانند پوزخندهاي پنهاني مردان چه معنا دارد! تنها ديوارها هستند كه مي دانند زنان چرا سكوت كرده اند! تنها ديوارها هستند كه مي دانند كه شده اند پناه همه ي بي حرمتي ها و شايد تنها ديوارها باشند كه با من درد مي كشند ... دردي كه اگر نباشد فريادي خواهد شد

عزيز من!مي بيني من دلخوش نكرده ام به تساوي زنان و مردان كه اين افسانه ديگر به درد خواباندن كودكي هايمان هم نمي خورد ... اين افسانه ي پوچ ديريست كه اسباب تفنن نامرداني شده  كه نمي دانند ما تنها حرمت مي خواهيم ... نمي خواهيم به پاس روز زن برايمان گل افشاني كنند ... تنها و تنها حرمت بدارند و بدانند كه واژگان چه بي رحمانه به دنياي با حرمت زن ايراني مي تازند و انسانيت را نابود مي سازند.

آري خوب من! ما بي حرمت شده ايم ... تنها خود را فريب مي دهيم با بيگاري در دنياي توليد و مصرف امروز به اسم تساوي ... و باز اين تساوي لعنتي به سكوتمان وامي دارد چون هزاران گره در زندگي داريم كه شكستن سكوت همه ي آنها را كور مي كند ...

آخ نرگس عزيزم كاش مي دانستي چقدر فرياد دارم ... كاش مي دانستي چقدر درد مي كشم ... شايد روزي بداني چراكه آموخته ام براي تمام وجودم حرمت قائل شوم و ...

روزي فرياد خواهم زد  ... روزي كه شايد بسيار نزديك باشد

تا آن روز ذكر شبانه ام مي شود :

...

تو اهل دانش و فضلي ، همين گناهت بس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:31  توسط يكي از جنس خود تو  | 

فكر نكنيد حرفي براي گفتن ندارم ... دارم اون هم از نوع مرغوبش ... اما كار كردن تو روابط عمومي مجالي براي آدم نمي ذاره كه فكر كني به اينكه تو هم آدمي و بايد لحظه اي بين همه ي لحظه هاي عمري كه مي گذروني به خودت فكر كني ...

اين چيزي كه اينجا نوشتم رو مدير مهربون ما مي دونه ... چون بارها بهش گفتم كار ما مثل چي مي مونه و ما تنها با تكرار بي فايده اينكه خير سرمون عنوان كارشناسي رو يدك مي كشيم دلمون رو خوش كرديم ...

خلاصه طي چند هفته گذشته من به اين نتيجه رسيدم كه متأسفانه به مرداب "درجا زدن" رسيدم ...

بگذريم ... مي ترسم با گفتن اين حرفا محاكمه بشم ... هرچند اگه كسي پيدا بشه كه به علت بيشتر از معلول اهميت بده هيچ بيچاره و بدبختي محاكه نمي شه


چند مورد چند روزه مثل بغضي تو گلوم مونده

۱- چند روز پيش لطيفي در" راديو" به نقل از  "مصري- وزير رفاه" مي گفت كه ايشان فرمودند :" خط فقر وجود ندارد." و اين لطيف با عجز و لابه از وزير محترم مي پرسيد : مي شه بگيد حالا ما زير چي زندگي كنيم ...؟؟؟

۲- "فرهنگ آشتي" هم كه با اين تيتر يه فكرايي رو به كله آدم انداخته: "ديه زن و مرد يكسان شد." بالاخره بعد از مرگ به مساوات مي رسيم ... صد بار خدا رو شكر

۳- و يكي ديگه  از "خبر" به نقل از آيت الله صافي گلپايگاني البته قبلش بگم ما گردنمون از مو باريك تره: "تساوي زن و مرد خلاف شرع و بي ارزش است."

۴- و آخري از" ايسنا" به نقل از رييس اتحاديه مشاوران املاك: "از مردم خواسته ايم در اجراي يك طرح معرفتي به كمك دست اندركاران اين بخش بيايند تا شاهد كاسته شدن معضلات اين بخش باشيم. "به اينجا كه مي رسه اين مردم هستن كه بايد از خودشون معرفت نشون بدن ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:43  توسط يكي از جنس خود تو  | 


داستاني طنز و زيبا که نشان از کمال هوشمندي و ابتکار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد.
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
 
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
 
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
 
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:42  توسط يكي از جنس خود تو  | 

آخيش ...!!!

بالاخره كارها يه مجالي هم به من دادن كه بيام اينجا

هرچند خيلي كم لطفيد و كم به ما سر مي زنيد اما ما دلمون براتون تنگ مي شه!!! آخه از كجا مي تونيم رفقاي شفيقي مثل شما پيدا كنيم  كه سيمانمون يادتون نمي ره و از تندر غافل نمي شين و مثل فولاد آبديده كم نمي يارين تو شلوغي هاي بازار صنعت ...

تا يادم نرفته يه كم لطفي كوچولوي ديگه رو هم بگم : مي گذاريد و مي رويد و نمي گين يه خبري بديم بگيم فلاني ما از فردا ديگه اينجا نيستيم ... ما هم كه هربار هر خبر جديدي رو بهانه شنيدن صداي گرمتون مي كنيم بايد بپرسيم كه آيا شما هنوز با اين نشريه يا خبرگزاري كار مي كنيد يا نه؟؟؟

خب از گلايه هام بگذرم براي اينكه از پست قبلي تا حالا اينجا خيلي سرد بوده بايد خبرهاي گرمابخش هم بدم ...

۱- هواي اينجا گرمتر شده

۲- لامپ بالاي سرم خوشبختانه عوض شده

۳- همين الآن كامپيوترم از بيمارستان برگشت ... تا ديروز فكر مي كردم بايد براش فاتحه بخونم ...

۴- و مهمتر از همه كه روزگار شيريني است نازنين ... وقتي صبح با شيريني خوردني كه زحمتش رو مدير عزيزمون كشيدن شروع بشه

امروز هم به يقين خبر خواهيم داشت ... منتظر بمونيد ... هرچند همخونه عزيز مي گه روش نمي شه بهتون زنگ بزنه .... بريم برسيم .... رسيد خبر !!!


راستي يه خبر ويژه براي اون دوستم كه قرار شده بود خبرش كنم اگه خبري شد ... خبري نشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط يكي از جنس خود تو  | 

چهارشنبه دلم مي خواست از هواي خفقان آور اينجا فرار كنم

اما نتونستم

چون يه عالمه كار هوار شده بود رو سرم

نمي دونم خوبه يا بد اما دوست ندارم يكي هر روز كارم رو بهم بگه ...

از بچگي همينطور بود و دوست دارم همينطور باشم

اما فكر كنم مشكل اصلي من اينه كه موج منفي رو زود احساس مي كنم ...

كه چهارشنبه تا حدودي جاري شد و

كمي تا قسمتي عصباني شدم

بگذريم بايد بريم سراغ خبرها

گزارش امروز:

۱- هوا فوق العاده در اينجا سرد است.

۲- آشنا فن ها را خاموش كرد ... البته چند تا از آنها را ... اما سرما ادامه دارد.

۳- همخونه امروز به سركار نمي آيد چون دخترش بيمار است. برايش آرزوي سلامتي مي كنم. همخونه عزيز امروز وظيفه مادريت سنگين تر از روزهاي پيش است ...

۴- آقاي رئيس هنوز نيامده ... چهارشنبه به من گفت عصباني نباشم و امروز عصبانيتم كمتر است.

۵- منتظر يك تحول بزرگم براي آرامش ...

۶- از همه شما عزيزان كه باعث شديد بولتن خبري ما پر از خبر شود ممنون ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:30  توسط يكي از جنس خود تو  | 

خيلي خوش به حالتونه خبرنگارا ...

شمائيد و يه صفحه اقتصادي يا صنعتي و ...

اما ما ...

ما سه نفريم و يه عالمه صفحه ... يه عالمه خبر ...

مي دونم تو دلتون مي گيد خود كرده را تدبير نيست ...

ما هم همين رو مي گيم

راستي نگيد تيتر با موضوع ربطي نداشت ها!!! خيلي هم ربط داره ...

بي خيال موضوع ...!!!مي شه بياييد و از خوشترين خبري كه كار كردين برامون بگين؟؟؟؟

اميد داريم خبرهاتون اينجا رو بهاري كنه !!!

منتظريم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط يكي از جنس خود تو  | 

خيلي وقته نيومدم اينجا

يعني اومدم ولي مجال حرف زدن با شما رو نداشتم

مي دونيد چرا؟؟؟

بخاطر كلي كار كه هوار شده بود رو سرمون

يعني رو سر من و همخونه و آشنا

البته فكر كنم همتون در جريان باشيد

چون تا يه خبري شده داد زديم و هوار كشيدم "خبر داريم خبر ..."

و اما زجرهايي هم كشيديم

با اخبار گراني ها آه كشيديم

با ظلم و جنايت ها گريه كرديم

البته گاهي پوزخند داشتيم و گاهي لبخند

غرغر هم كرديم براي نمونه داد زدم سر روزنامه هاي بزرگي كه براي خوندنش دستام در عرض شونه هام قرار مي گيره ... يا اينكه مجبورم پهنشون كنم روي ميز و قوز كنم و بخونم ....

اما بعضي از غرغرها هم تو دلمون موند .... آخه نمي شه همه رو گفت و نوشت براي اينكه كله مون رو مي كنن ...

الغرض اينها رو گفتم كه بگم اينجا زياد هم خوش بحالمون نمي شه ... چون مجبوري هميشه بدوي و تازه آخرش بهت مي گن " د !!! نرسيدي ديگه!!!" 

اما امروز تصميم دارم يه هفته ي متفاوت از هفته ي پيش داشته باشم .... شما چطور؟؟؟ دوست نداريد اين هفته يه هفته ي قشنگ باشه ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:17  توسط يكي از جنس خود تو  | 

 

كاش دلتنگي را نام كوچكي بود ...

همچون مرگ كه نام كوچك زندگيست

 

دوست عزيزمان آقاي شهرام صدوقي در سوگ پدر در ماتم است.

براي آن عزيز سفركرده آمرزش مي خواهيم و براي دوست عزيزمان صبوري و آرامش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:53  توسط يكي از جنس خود تو  | 

يادش بخير ...

ياد آن دوراني بخير كه مي دويديم و مي دويديم و سر كوه مي رسيديم و دو تا خاتون مي ديديم و ...

اگر امروز بدويم و به هن هن هم بيفتيم آن دو خاتون سر كوه نه آب مي دهندمان و نه نان

كه بايد در مصرف آب صرفه جويي كنيم و براي خشك سالي چاره جويي ... نماز باران توصيه مي شود اما يادتان نرود تيمم كنيد تا آب را هدر ندهيد! و نان نيز بركت سفره هايمان به گراني ها پيوست و البته جاي شكر دارد كه بي حرمتي نشد به اين نعمت خداوندي !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:19  توسط يكي از جنس خود تو  |