تبليغاتX
كمي خودموني تر

كمي خودموني تر

پاتوق خبرنگاران حوزه صنعت و معدن

تسليت

 

كاش دلتنگي را نام كوچكي بود ...

همچون مرگ كه نام كوچك زندگيست

 

دوست عزيزمان آقاي شهرام صدوقي در سوگ پدر در ماتم است.

براي آن عزيز سفركرده آمرزش مي خواهيم و براي دوست عزيزمان صبوري و آرامش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:53  توسط يكي از جنس خود تو  | 

ارزش بركت خدا

يادش بخير ...

ياد آن دوراني بخير كه مي دويديم و مي دويديم و سر كوه مي رسيديم و دو تا خاتون مي ديديم و ...

اگر امروز بدويم و به هن هن هم بيفتيم آن دو خاتون سر كوه نه آب مي دهندمان و نه نان

كه بايد در مصرف آب صرفه جويي كنيم و براي خشك سالي چاره جويي ... نماز باران توصيه مي شود اما يادتان نرود تيمم كنيد تا آب را هدر ندهيد! و نان نيز بركت سفره هايمان به گراني ها پيوست و البته جاي شكر دارد كه بي حرمتي نشد به اين نعمت خداوندي !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:19  توسط يكي از جنس خود تو  | 

خواندن خبر درد دارد

از صبح هوا در اينجا گرفته است ٬حتي پنجره اي نيست تا بتوان آسمان آبي را ديد و  من نسبت به تيتر درشت روزنامه ها آلرژي شديد پيدا كرده ام و مي دانم چاره اش هيچكدام از داروهايي نيست كه براي تنفسي بهتر به خورد معده بيچاره ام مي دهم.

پيش از نوشتن اين سطور من و "هم خونه" و "آشنا" بعد از كارهاي روزمره و گم شدن در غبار سيمان و تعرفه و بازار خودرو ٬ جلسه تفسير خبر داشتيم و ...

و من هر خبري را كه خواندم درد كشيدم٬ هر خبري را شنيدم درد كشيدم.

مي دانستيد خواندن خبرهايتان اينقدر درد داشته باشد؟؟؟

نمي دانم اين بار كه پزشكم ويزيتم مي كند به او چه بگويم؟؟؟

درد خبر شنيدن را به گردن كه يا چه بيندازم؟؟؟ بگويم چون بهار است و فصل شكوفه ريزان ٬ من اشك مي ريزم؟؟؟ بگويم چون تندترين غذاي جهان را خورده ام دلم مي سوزد؟؟؟ و شايد سنگيني باري كه بر سينه ام  است را بايد به گردن پنجره هايي بيندازم كه وجود ندارند تا بتوان به دنيايي نگريست كه همه ي پدران نوزادان چهار ماهه شان را دوست دارند ... همه ي نوعروسان به قلب دامادهاي جوان عشق تقديم مي كنند ... شايد اگر آسمان آبي را ببينم بتوانم باور كنم كه "مشكل گراني حل مي شود "... شايد ديگر پوزخند نزنم به خبر "ارزاني گلها" و بتوانم بي دغدغه دسته اي گل بخرم و به ديدن دوستم بروم كه ديگر دغدغه مسكن ندارد و هنوز مرد آرزوهايش بر اسب سپيد سوار است و او مي تواند در انديشه مادر شدن باشد. شايد اگر پنجره اي بود من اميد باريدن باران را مي ديدم و تو نمي نوشتي كه "باران اگر نبارد برگ هاي سبز چاي از لطافت دور خواهند شد" ... شايد اگر پنجره اي بود من با خبر "ارزاني سبزي و صيفي" تو را به خوردن بهترين سالاد فصل دعوت مي كردم. شايد اگر پنجره اي بود بي آنكه فكر كنم سوار كدام چهار چرخي مي توانم بشوم مسافر جاده ها مي شدم و شايد به "خوشبختي بدون مراسم " مي رسيدم.

ديديد ؟؟؟ تنها پنجره هايي مقصرند كه وجود ندارند؟؟؟  اما آيا پزشكم باور خواهد كرد؟؟؟

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:34  توسط يكي از جنس خود تو  | 

اين هم مدير مهربون ما و پيامش براي شما

سلام

كاظمي هستم. منظورم علي اكبر كاظمي است. هموني كه يه جورايي با خنده سعي ميكنه كم و كسري هاي شما رو جبران كنه و بجاي جور كردن وقت مصاحبه و به عبارتي اوكي دادن براي مصاحبه فقط چشم ميگه!! البته هميشه هم اينطور نيست. اين وبلاگ پاتوقي است براي خبرنگاران حوزه صنعت و معدن. منتظر شما هستيم.

                                                                                                  علي اكبر كاظمي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط يكي از جنس خود تو  | 

جشن و شادي

باران كه زد ... ديگر چه مي خواهيد؟؟؟

خدا رو شكر كه اسباب شكرگزاري براي ما فراهم است ... امروز پايكوبان جشن مي گيريم تا يادمان نرود نياكانمان در ايران زمين مي زيسته اند  و ...

شما جشن نمي گيريد؟؟؟


همراهان مهربانم ...

اونايي كه قدم رنجه كردين و اينجا اومدين ...فكر مي كنم خيلي هاتون تنها با صداهاي ما آشنا باشيد ... البته اسم ما رو هم مي دونين ...اما يه معرفي دوباره بد نيست:

ما چند نفر :

من كه خودمم و با اسم "يكي از جنس خود تو "حرفاي دلم و حال و هواي هميشه خوش اين اداره رو براتون شرح مي دم.

يه همراه مهربون دارم كه "همخونه" منه ... 

و يه همسايه داريم روبروي خونمون .... كه اسمش "آشنا"ست .

و ديگه اينكه يه آقاي رئيس داريم كه خيلي آروم و ساكته

و يه مدير كه همتون مي شناسينش ... اونم مهربونه ... اما همه ي ما سعي مي كنيم هيچ وقت و هيچ وقت عصبانيش نكنيم ... مي دونم كه مي دونيد عصبانيت عواقب خوبي نداره ديگه ؟؟؟

دو نفر ديگه هم هستن كه يار و همراه ما توي اين راهن ... اما هنوز نيومدن بازي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 8:47  توسط يكي از جنس خود تو  | 

گله و شكوه

از دست همه تون عصبانيم....

خيلي هاتون كه آدرس ندادين ... بقيه تون هم كه دادين آدرس اشتباهي دادين!!!

عصباني! جيغ! آخرش هم گريه ....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط يكي از جنس خود تو  | 

سال نو و خانه نو ... مبارك باشه

حال و هواي اينجا با شنيدن خبر عيدي ۲۵۰۰۰۰ توماني براي سال ۱۳۸۷ بهاري بهاري شد ... هرچند عطسه ها و تك سرفه هاي من اصلاً و ابداً بهاري نبوده و نيست.به هر حال با صداي گرفته و خروسكي سال نو را به خيلي هاتون تبريك گفتم و صداي پرانرژي خيلي هاتون به من دلگرمي داد تا مثل هرسال براي يك سال پرجنب و جوش برنامه ريزي كنم.البته صحبتهاي ديروز با جناب مدير محترم اينجا باعث شد كه به اينجا بيام و يه اتاقك بسازم براي خودموني تر شدنمون ... براي خيلي چيزهايي كه يادمون مي ره... يادمون مي ره كي تولدشه!! كي ازدواج كرده! كي پدر يا مادر شده! كي خونه خريده! كي مث بقيه دغدغه پيدا كردن يك كيلو گوجه فرنگي به قيمت مناسب رو نداره و خيلي چيزهاي ديگه ... شايد اين راهش نباشه اما فكر كنم بد هم نباشه ... به اين اميد كه شايد يه روزي يه راه بهتري پيدا كنيم كه به كار و خستگي ها اجازه نديم كه ...

فردا منتظر دعوتنامه هاي من باشيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط يكي از جنس خود تو  |